بسم الله
1. دو روز خواستیم وبلاگ ننویسیم، ببین چقدر اتفاقات افتاد! حالا ما هم که در منزلها اتراق نکرده بودیم، اگر وسط بحر مواج نباشیم.
۲. روز نو، روزگار نو، وبلاگ نو. ایناهاش: چشم و چراغ
3. خداحافظ وبلاگ قدیمی من.
بسم الله
1. دو روز خواستیم وبلاگ ننویسیم، ببین چقدر اتفاقات افتاد! حالا ما هم که در منزلها اتراق نکرده بودیم، اگر وسط بحر مواج نباشیم.
۲. روز نو، روزگار نو، وبلاگ نو. ایناهاش: چشم و چراغ
3. خداحافظ وبلاگ قدیمی من.
سلام
دیگه حرفی نمیمونه که!

شهرنشینی و شهادت
دیدهاید بعضی از این شهرستانیها چقدر باصفا هستند؟ مخصوصاً آنهایی که توی شهرهای کوچک زندگی میکنند و مخصوصاًتر آنهایی که از تهران دورتر هستند! چند رو پیش با یکیشان برخورد داشتیم. اهل یکی از شهرهای کوچک استان فارس بود و دانشجوی دانشگاه شیراز. یک ترم صفری منرا با این سنم کلاً خجلتزده کرد. فسقلبچه چطور میتوانست انقدر از خودگذشته باشد؟!
دوستم (این خانومه) میگفت چون توی کانون شهید و شهادت (یا یک اسمی شبیه این) فعالیت میکند اینطوری شده.، اینهایی که روی سیره شهدا و کلاً مفهوم شهادت فکر و کار میکنند خودشان هم کمکم اینمدلی میشوند. من ولی میگفتم محیط زندگی مهم است. این بچه شهرستانیهای مذهبی غالباً یک صفای غریبی دارند توی وجودشان.
شهر نه بهمعنای جائی که شهرداری دارد، بلکه جائی که فرهنگ شهرنشینی به معنای مدرن آن بر روابط آدمها حاکم میشود، این صفا را میکشد. در ایران یکی دوتا شهر بیشتر با این تعریف نداریم، که آنهم در سالهای اخیر به مفهوم واقعی شهر رسیدهاند. شهر با این تعریف جایگاه فردگرائی و عقلانیت(بامفهوم غربیاش) است. آنجا برای شهروندان آنچه مهم است فقط گلیمی است که باید از آب بیرون کشیده شود. روانشناسی مبتنی بر فرهنگ شهر به آدمهای باصفا میگوید شخصیت قربانی و جامعهشناسی برچسب عدمعقلانیت یه کارهایشان میزند. و تازه این تعبیر علمی و تبعاً مودبانهاش است. مردم شهرنشین، به کسی که فقط برای خدا کار کند(چون به ظاهر بنظر میرسد برای هیچ کس(!) کار نمیکند) اهل حساب و کتابهای روزمره نباشد، معیار ارزیابی امورش، منفعتهای خصوصیاش نباشد، برای کوچکترین حرکتاش یک هدف شخصمحورانه نداشتهباشد، میگویند مشنگ و ... و ... و از همه بدتر میگویند بچهشهرستانی.
زندگی در شهر قساوتقلب میآورد. همین که پشت چراغقرمز شیشه را باید بالا ببری تا از اصرار باند(!) کودکان خیابانی در امان بمانی، همین که باید فاصلهات را با همسایهات مدام حفظ کنی، همین که مجبوری در مقابل فساد سکوت کنی، چون هم مطمئنی نتیجه ندارد و خودت به خطر میافتی، همین که خودت هم چشم باز میکنی میبینی در دام تبلیغات و تجمل و مصرف که توی شهر معمول است گیر کردهای. اینها کم چیزی است مگر؟!
به دوستم میگفتم توی ناخودآگاه ما شهریها یک چیزی شکل گرفته که اگر دویستسال هم توی کانون شهادت فعالیت کنیم و دویست دوره کتابهای سیره شهدا بخوانیم درستبشو نیست. وقتی ابتدائیترین فاکتورهای اخلاقی لازمه یک فعل در کسی میمیرد چقدر محتمل است آن فرد دوباره آن فاکتورها را زنده کند و تازه فاکتورهای اعتقادی و معنویاش را هم بدست بیاورد؟